بارون
يادمان باشد آن هنگام كه از دست دادن عادت مي شود ، به دست آوردن هم ديگر آرزو نيست . راه نفوذ در ديگران دانستن آرزوهايشان است ** اندوه باعث مي شود در گذشته زندگي كنيم نگراني باعث مي شود درجا بزنيم ولي اميد ما را به بالا مي كشاند . تو مي ماني و نه اندوه و نه هيچيك از مردم اين آبادي به حباب نگران لب يك رود قسم و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت ، غصه هم ميگذرد آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند ... لحظه ها عريانند به تن خسته خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز . '* ' .* . ' * . ' *.' .' تاریخ تولد بهانه ایست تافراموش نکنی آمدنت را. حقارت واژه ها را وقتی دیدم که نتونستن مهربونیت رو توصیف کنند عزيزم شب تولدت را با آسماني پر از ستاره هاي چشمک زن صدای بهم خوردن بال معصوم فرشته ها می آید انگار آمدن تو نزدیکست. لمس ِبودنت مبارک ************ دانشجويان عزيز به لحظات ملكوتي "غلط كردم از ترم بعد مي خونم "نزديك ميشويم! اشکی که قلبم را پاک می کند و اسرار زندگی و رموزاتش را برایم آشکار می سازد، لبخندی که مرا به دوستان و رفیقانم نزدیک تر می کند! اشکی که با آن، قلب های شکسته را به هم پیوند زنم، لبخندی که نشانه ی شادمانی من از هستی ام باشد. من شادمانه مردن را به بیهوده و ناامید زیستن ترجیح می دهم. دوست دارم که در گرسنگی جاودانه ی عشق و زیبایی بمانم؛ زیرا اکنون می دانم، آنان که قانعند بدبخت ترین مردم هستند. من، شنیده ام نوای مشتاقان و آرزومندان را که شیرین تر از نغمه هایی دلنواز است. چون شب فرا می رسد، گل ها، گلبرگ هایشان را جمع می کنند و می خوابند، و شوق خود را به آغوش می کشند. به هنگام صبح، لب هایشان را می گشایند تا بوسه ی خورشید را بچینند. زندگی گل، اشتیاق است و آرزو. اشکی و لبخندی. آب های دریا بخار می شوند و به آسمان می روند؛ گرد می آیند و ابر می شوند. و ابر، بر فراز تپه ها و دره ها پرسه می زند تا نسیمی پاک بوزد.سپس اشک ریزان، بر مزرعه ها فرو می چکد و به جویبارها و رودخانه ها می پیوندد تا به خانه اش دریا بازگردد. زندگی ابرها، هجران و وصل است، اشکی و لبخندی. و این چنین است روح، که از روح اعظم جدا می شود تا به سوی جهان ماده سفر کند. چون ابر، بر فراز کوه های اندوه و دشت های شادی به پرواز در می آید تا نسیم مرگ بر آن وزیدن گیرد و دوباره به همان جا که بوده،بازگردد؛ به اقیانوس عشق و زیبایی که همانا خدا است. "اثر: جبران خلیل جبران" چه کسی ترا بخاطر خودت دوست دارد...؟ کسی که دوباره با تو تماس بگیرد حتی وقتی تلفنهایش را قطع می کنی کسی که بیدار خواهد ماند تا سیمای تو را در هنگام خواب نظاره کند در انتظار کسی باش که مایل باشد پیشانی تو را ببوسدوحمایتگر تو باشد کسی که مایل باشد حتی در زمانی که درساده ترین لباس هستی تورا به دنیا کسی که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگیرد در انتظار کسی باش که بی وقفه به یاد توبیاورد که تا چه اندازه برایش مهم در انتظار کسی باش که زمانی که تو را می بیند به دوستانش بگوید اون داستان بخت بیدار

** ديل كارنگي **
** 


*شب .' .' * . ' .'
* . *' تولدتون *
.پر.'" . ; ستاره ' '
.' ' * ' .' .* '. ' .*
' .' * .باد.'. *.'* /(2099).gif)
تولدت مبارک
اين عصاب منه
به اندازه تمام خوبی های دنیا دوستت دارم . تولدت مبارک عزیزم . . . 


با دشتي پر از شقايق ها و با آرزوي موفقيت براي تو
به تو تبريک ميگويم . . . گل من تولدت مبارک 





شب تولدت مبارك با بهترين آرزوها /(2099).gif)

در سكوتي سرد ، شاهد پر پرشدن جزوه هاي نخوانده هستيم ، در سوگشان تا پاسي از شب بيدار ميمانيم و بر سر مي زنيم
باشد خداوند در پاس كردن ، ما را ياري فرمايد.ايام سوگواري و غمبار امتحانات تسليت باد!!!!



اي كاش ما هم يه رئيس داشتيم تا بگه به من دروغ بگو











به دنبال کسی باش که تو را به خاطر زیبایی های وجودت زیبا خطاب کند نه به
خاطر جذابیتهای ظاهریت



نشان دهد

هستی و نگران توست وچه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد
خودشه،همان کسی که می خواستم

روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند.
یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
كشاورز گفت : "می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختی بیدار باز گشت...
به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."
كشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"
شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟
بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد. 
| Design:LeiLa-DiYaKo |



